X
تبلیغات
www.nightstar2012.blogfa.com

www.nightstar2012.blogfa.com

وقتی بعلاوه خدا باشی،منهای هرچیزی میتوانی زندگی کنی.....


سلام بر آنان که لایق سلامند / یک رنگ و یکدل و یک مرامند


هم گلند هم گنجینه هم دوست/ هرچه از آنان تعریف کنی نیکوست. . .

نوشته شده در دوشنبه پانزدهم خرداد 1391ساعت 13:29 توسط h|


دل خوشم با غزلی تازه،همینم کافیست

تو مرا باز رساندی به یقینم کافیست


قانعم،بیشتر از این چه بخواهم از تو 

گاه گاهی که کنارت بنشینم کافیست


گله ای نیست،من و فاصله ها همزادیم

گاهی از دور تو را خوب ببینم کافیست


آسمانی! تو در آن گستره خورشیدی کن

من همین قدرکه گرم است زمینم کافیست


من همین قدر که با حال و هوایت-گهگاه

برگی از باغچه ی شعر بچینم کافیست


فکر کردن به تو یعنی غزلی شورانگیز

که همین شوق مرا، ای خوب ترینم!کافیست



نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1392ساعت 9:40 توسط h|

با تمام وجود گناه کردیم ، نه نعمتش را از ما گرفت

و نه گناه مارا فاش کرد !

 اگر اطاعتش کنیم چه می کند ؟؟

(دکتر علی شریعتی )

نوشته شده در سه شنبه هفدهم اردیبهشت 1392ساعت 19:29 توسط h|


گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.org

شاید ما به سرعت از بچگیمون دور شدیم

کوچیک که بودیم چه دلهای بزرگی داشتیم؛
حالا که بزرگیم با چه دلهای کوچیکی
کاش دلامون به بزرگی بچگی بود.....


ادامه مطلب
نوشته شده در دوشنبه دوم اردیبهشت 1392ساعت 18:35 توسط h|

نوشته شده در یکشنبه ششم اسفند 1391ساعت 0:56 توسط h|

گروه اینترنتـی پرشین استار | www.Persian-Star.org

نوشته شده در جمعه بیست و دوم دی 1391ساعت 18:10 توسط h|

"من" یک دختر اما "خودم" هستم!!

صبور و عجول! سنگین، مغرور با پیچیدگی ساده!

فراری از دختران آهن پرست و پسران مانکن پرست...

و برای آنان که چهره های رنگ شده را می پرستند نه سیرت آدمی...

هیچ ندارم...!! حوالی من برایشان توقف ممنوع است...

ولی برای کسانی که لایق باشند بی آنکه بخواهند جان هم می دهم

نوشته شده در یکشنبه دهم دی 1391ساعت 19:5 توسط h|


حتما نباید کسی پدرتو کشته باشه تا از اون متنفر بشی

بعضی اوقات بعضی ها نگاهشون رفتارشون حتی طرز فکر و ره رفتنشون تو آدم نفرت به وجود میاره

نوشته شده در سه شنبه پنجم دی 1391ساعت 20:45 توسط h|

نوشته شده در جمعه یکم دی 1391ساعت 17:17 توسط h|

کیا متوجه تفاوت این دو شدن؟


.

تفاوت بین قشر سرمایه دار با قشر کارگر!!

نوشته شده در جمعه یکم دی 1391ساعت 17:16 توسط h|

لذتي كه در يافتن مجدد چيزي است بعد از گم شدن، هيچ گاه در بدست


آوردن اوليه آن چيز نيست.يك بار هم كه شده محض لذت بيشتر گم كن مرا


 آنگاه درياب مرا رفيق!

نوشته شده در جمعه یکم دی 1391ساعت 15:36 توسط h|


این قلب می تپد برای همه ی آنهایی که قانونشان شکستن نیست.............



نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم آذر 1391ساعت 11:34 توسط h|

ﺍﺳﻤﺘﻮ ﺑﻨﻮﯾﺲ ﺑﺒﯿﻦ ﭼﯽ ﺩﺭ ﻣﯿﺎﺩ ؟

:Aنعمت خدا

:Bﻋﺸﻖِ ﻫﻤﻪ

:Cﻣﻌﺼﻮﻡ

:Dﺑﺎ ﺍﺳﺘﻌﺪﺍﺩ

:Eﺧﻮﺏ ﺍﻣﺎ ﺷﮑﻨﻨﺪﻩ

:Fﺍﺣﺴﺎﺳﯽ ﺑﺮﺍﯼ ﺩﯾﮕﺮﺍﻥ

:Gﻣﻨﻄﻘﯽ

:Hﺁﺭﺍﻡ

:Iﻣﻮﺩﺏ

:Jﻟﺬﺕ ﺑﺮﺩﻧﯽ ﺍﺯ ﺯﻧﺪﮔﯽ

:Kﻗﺎﺑﻞ ﻋﺎﺷﻖ ﺷﺪﻥ

:Lﺑﺎ ﻣﺰﻩ

:Mﻋﺎﻟﯽ

:Nﻣﻐﺮﻭﺭ

:Oﻭﺭﺯﺷﮑﺎﺭ

:Pﺧﻨﺪﻩ ﺭﻭ

:Qﺑﺎﺣﺎﻝ

:Rﻏﯿﺮﻗﺎﺑﻞ ﭘﯿﺶ ﺑﯿﻨﯽ

;sﺑﺎ ﺍﺣﺴﺎﺱ

:Tﺧﺎﻟﺺ ﻭ ﺣﻘﯿﻘﯽ

:Uﺳﻮﺩﻣﻨﺪ ﻭ ﺑﺎﻫﻮﺵ

:Vﻋﺼﺒﺎﻧﯽ

:Wﺑﯿﺨﯿﺎﻝ

:Xﻧﺎﺑﻐﻪ

:Yﻟﺬﺕ ﺑﺮﺩﻧﯽ

:Zﺧﻮﺵ ﻣﺸﺮﺏ...

نوشته شده در شنبه هجدهم آذر 1391ساعت 13:18 توسط h|


یکشنبه بود و طبق معمول هر هفته ، رزی ، خانم نسبتا مسن محله داشت از  کلیسا برمیگشت ...

در همین حال نوه  اش از راه رسید و با کنایه بهش گفت : مامان بزرگ ، تو مراسم امروز ،  پدر روحانی براتون چی موعظه  کرد ؟!

خانم پیر مدتی  فکر کرد و سرش رو تکون داد و گفت : عزیزم ، اصلا یک کلمه اش رو هم  نمیتونم به یاد بیارم  !!!

نوه پوزخند ی زد و بهش گفت : تو که چیزی یادت نمیاد ، واسه چی هر هفته همش میری کلیسا ؟!!

مادر بزرگ تبسمی بر لبانش نقش بست . خم شد سبد نخ و کامواش رو خالی کرد و داد دست نوه و گفت : عزیزم  ممکنه  بری اینو از حوض پر آب کنی و برام بیاری ؟!

نوه با تعجب پرسید :  تو این سبد ؟ غیر ممکنه ، با این همه شکاف و درز داخل سبد  آبی توش بمونه !!!

رزی در حالی که تبسم بر لبانش بود اصرا ر کرد  : لطفا عزیزم !

دخترک غرولند کنان و در حالی که مادربزرگش رو تمسخر میکرد ، سبد رو برداشت  و رفت ، اما چند لحظه بعد ، برگشت  و با لحن پیروزمندانه ای گفت : من میدونستم که امکان پذیر نیست ، ببین حتی یه قطره آب هم ته سبد نمونده ! 

مادر بزرگ سبد رو از دست نوه اش گرفت و با دقت زیادی وارسیش کرد گفت : آره ، راست  میگی اصلا آبی توش نیست ، اما بنظر میرسه سبده تمیزتر شده ، یه نیگاه بنداز ...!

نوشته شده در پنجشنبه شانزدهم آذر 1391ساعت 14:39 توسط h|



[Image][Image]

نوشته شده در پنجشنبه شانزدهم آذر 1391ساعت 14:31 توسط h|


خطبه بدون نقطه امام علی (ع)

ادامه مطلب
نوشته شده در سه شنبه چهاردهم آذر 1391ساعت 10:39 توسط h|

نیا نیا گل نرگس جهان که جای تو نیست
دو صد ترانه به لبها یکی برای تو نیست

نیا نیا گل نرگس که در زلال دلی
هزار آینه نقش و یکی ز خال تو نیست

نیا نیا گل نرگس تو را به خاک بقیع
که شهر ما نه مُحیای گامهای تو نیست

نیا نیا گل نرگس نیا به دعوت ما
هزار نامه کوفی یکی برای تو نیست

نیا نیا گل نرگس به آسمان سوگند
قسم به نام و نهادت دلی برای تو نیست

نیا نیا گل نرگس ز رنجمان تو مکاه
کسی ز خلق و خلائق فدای راه تو نیست

نیا نیا گل نرگس بدان و آگه باش
که جای سجده گه ِ ما هنوز مال تو نیست

نیا نیا گل نرگس به مادرت زهرا
کسی برای شهادت به کربلای تو نیست

نیا نیا گل نرگس سقیفه ها برپاست
ردای سبز خلافت ولی برای تو نیست

نیا نیا گل نرگس فدا شوی مولا
برای عصر عجیبی که خواستار تو نیست

نیا نیا گل نرگس که چون علی تنها
به فجر صبح ظهورت کسی کنار تو نیست

نیا نیا گل نرگس به جان تشنه عشق
دعا دعای ظهور است ولی برای تو نیست

نیا نیا گل نرگس به مجلس ندبه
که ندبه ، ندبه خرقه است و پایگاه تو نیست

نیا نیا گل نرگس دعای عهد کجاست؟
نه این نماز جماعت به اقتدای تو نیست

نیا نیا گل نرگس که حرف من . . . « میعاد »
فقط بیان ِ سرابی ست که انتظار تو نیست

نوشته شده در چهارشنبه هشتم آذر 1391ساعت 13:18 توسط h|

یاد شاعر اهل بیت آقاسی عزیز بخیر، ، خداوند رحمتش کند:

با همه لحن خوش آوایی ام
در به در کوچه تنهایی ام

ای دو سه تا کوچه زما دورتر
نغمه تو از همه پرشورتر

کاش که این فاصله را کم کنی
محنت این قافله را کم کنی

کاش که همسایه ما می شدی
مایه آسایه ما می شدی

هر که به دیدار تو نائل شود
یک شبه حلال مسائل شود

دوش مرا حال خوشی دست داد
سینه مارا عطشی دست داد

نام تو بردم لبم آتش گرفت
شعله به دامان سیاوش گرفت

نام تو آرامه جان من است
نامه تو خط امان من است

ای نگهت خواستگه آفتاب
بر من ظلمت زده یک شب بتاب

پرده برانداز زچشم ترم
تا بتوانم به رخت بنگرم

ای نفست یار و مددکار ما
کی و کجا وعده دیدار ما…

نوشته شده در چهارشنبه هشتم آذر 1391ساعت 13:16 توسط h|

                          

                                             نقشه روز عاشورا سال 61 قمری

نوشته شده در چهارشنبه هشتم آذر 1391ساعت 12:36 توسط h|

منتظران مهدی (عج)                                    

هشیار باشید!

حسین (ع) را منتظرانش کشتند.......

نوشته شده در چهارشنبه هشتم آذر 1391ساعت 12:30 توسط h|

سعی نکن متفاوت باشی ...
فقط خوب باش ...
این روزا خوب بودن به اندازه کافی متفاوته ...

نوشته شده در دوشنبه بیست و نهم آبان 1391ساعت 13:47 توسط h|



از قدیم الایام در لرستان و نواحی اطراف رسم بر این شده هنگامی که خانواده یا دودمانی مصیبت بار میشن و مثلا" جوان عزیزی را از دست میدهند به دو منظور بر لباسشان یا دستارشان گل میگذاشتن تا عمق غمناکی خود را نشان داده و از طرفی همین گل تا اندازه ای موجب تسکین دردشان میشده و اطرافیان نیز اعضاء خانواده های داغدار را با این نشانه میشناخته اند .

 همینجا خوبه یادآوری کنم که جمله و ضرب المثل (خاک تو سرمان شد) یا (خاک توسر) موقعی به کار برده میشه که کسی یا خانواده ای سرپرستش را از دست بدهد و یا جوان عزیزی را از دست بدهد

در ایام محرم و بخصوص روز عاشورا که اوج عزاداری در میان تمام شیعیان جهان است هر ولایتی بر اساس رسومات و سنت دیرینه خودشان عزاداری مینمایند که این عزاداری بزرگ و این مصیبت بسیار بزرگ در لرستان به این صورت نشان داده میشود و تمام اهالی لرستان........


ادامه مطلب
نوشته شده در دوشنبه بیست و نهم آبان 1391ساعت 13:35 توسط h|

کـاروان محـرم از راه رسیـد

ماهی که در آن عشق آفریده شد و مردانگی و شرف در عطش عشق به حسین معنا گرفت
ماهی که هیچ واژه ای گنجایش اندوه بی کرانه ی آن را ندارد
ماهی که هر ساله خون خدا را بر آسمان دنیا می پاشد تا ابرهای روزمره سرخی آفتاب را نپوشاند

محرم ماه فریاد و ماه بیداری و پایداری است
محرم ماهی که تمام تاریخ وام دار یک نیم روز آن است
ماهی که خاک و خون و آتش و عطش و مشک و تیر، رازهای سر به مهر آنند
ماهی که هفتاد و دو آیه ی سرخ بر صحیفه ی دل ها نازل شد و هفتاد و دو کهکشان در مدار هستی قرار گرفت

گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.org

محرم؛ آمدی و عقده های دل ما را در برابر عشق به حسین باز کردی
محرم؛ تو طوافی عرفانی هستی در حریم هفتاد و دو نام آسمانی
محرم؛ ماه دخیل بستن دل به سقاخانه های اشک است

باز محرمی دیگر.......


ادامه مطلب
نوشته شده در دوشنبه بیست و نهم آبان 1391ساعت 12:59 توسط h|

تا که پرسیدم ز قلبم عشق چیست ؟
در جوابم اینچنین گفت و گریست
لیلی و مجنون فقط افسانه اند
عشق در دست حسین بن علی ست...

نوشته شده در دوشنبه بیست و نهم آبان 1391ساعت 12:54 توسط h|

حالم خوبـــ استــــ ! ! !

اما...

دلم تنگ آن روزهایی شده که می توانستم از ته دل بخندم...




آرامــش ظاهــرم گمــراهـت نکنــد

 

آشفتــه تر از این حرف ها هستم . . .


یادت هست مــــادر؟؟؟
اسم قاشق را گذاشتی قطار، هواپیما، كشتی ...
تا یك لقمه بیشتر بخورم !!!
یادت هست؟
شدی خلبان، ملوان، لوكوموتیوران ...
می گفتی بخور تا بزرگ بشی آقا شیره ...
و من عادت كردم كه هر چیزی را بدون اینكه دوست
 
داشته باشم قورت بدهم ...
حتی بغض های نتركیده ام را...
نوشته شده در پنجشنبه بیست و پنجم آبان 1391ساعت 17:42 توسط h|


گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.org

آتشی نمى سوزاند "ابراهیم" را
و دریایى غرق نمی کند "موسى" را

کودکی، مادرش او را به دست موجهاى "نیل" می سپارد
تا برسد به خانه ی فرعونِ تشنه به خونَش

دیگری را برادرانش به چاه مى اندازند
سر از خانه ی عزیز مصر درمی آورد
مکر زلیخا زندانیش می کند
اما عاقبت بر تخت ملک می نشیند

از این "قِصَص" قرآنى هنوز هم نیاموختی ؟!

که اگر همه ی عالم قصد ضرر رساندن به تو را داشته باشند
و خدا نخواهد
نمی توانند
او که یگانه تکیه گاه من و توست !

پس

به "تدبیرش" اعتماد کن

به "
حکمتش" دل بسپار

به او "
توکل" کن

و به سمت او "
قدمی بردار"

تا ده قدم آمدنش به سوى خود را به تماشا بنشینی ...

نوشته شده در یکشنبه بیست و یکم آبان 1391ساعت 10:59 توسط h|


نوشته شده در سه شنبه شانزدهم آبان 1391ساعت 14:14 توسط h|

نوشته شده در دوشنبه پانزدهم آبان 1391ساعت 23:55 توسط h|

اکبر عبدی می گوید:

یک روز سر سریال بودیم. هوا هم خیلی سرد بود. از ماشین پیاده شد بدون کاپشن. گفتم: حسیناین جوری اومدی از خونه بیرون؟ نگفتی سرما می خوری؟! کاپشن خوشگلت کو؟

گفت: کاپشن قشنگی بود، نه؟

گفتم: آره!

گفت: من هم خیلی دوستش داشتم ولی سر راه یکی را دیدم که هم دوستش داشت و هم احتیاجش داشت. ولی من فقط دوستش داشتم...


روحش شاد.....

نوشته شده در جمعه بیست و هشتم مهر 1391ساعت 12:19 توسط h|

یه روز یه نفر


از دور یه ستاره ای را دید


ستاره خیلی قشنگ بود


تو دل شب میدرخشید و میخندید


اون یه نفر تصمیم گرفت با خودش بره پیش ستاره


بارشو بست و رفت و رفت و رفت


هرچقدر نزدیک تر میشد


گرمای ستاره را بیشتر حس میکرد


اولش خوشایند بود


از اون فضای سرد و بی روح


جداش میکرد


یکم که نزدیک شد


سرعتشو کم کرد


چون صورتش داشت میسوخت


تازه فهمیده بود ستاره یه گوله ی نور نیست


ستاره داره میسوزه


آتیشه


هرچقدر خواست جلو بره نتونست


همونجا ایستاد و با خودش گفت


یعنی برگردم؟


ولی من ستاره را میخوام


خیلی قشنگه


یکم که فکر کرد


تصمیمشو گرفت


گفت: ستاره


ستاره جواب داد: بله


گفت: دارم از آتش سوزانت میسوزم ولی میخوام بهت نزدیک بشم


میشه آتشتو کم کنی؟


ستاره آتشو کم کرد


رفت جلو


جلو تر


هرچی پیش میرفت


ستاره آتیششو کمتر میکرد


حالا دیگه رسید به ستاره اش


طوری که راحت بغلش کرد...


ولی ستاره... خاموش شده بود


 

بعضی از ماها


ستاره ایم...


نوشته شده در جمعه بیست و هشتم مهر 1391ساعت 12:18 توسط h|


آخرين مطالب
» سلام دوستان
» ب امید هوایی تازه تر........
» بخشش خداوند......
» بـچـه که بـودیـم ...
» نیست که نیست......
» دل هرکس ....دل نیست.....
» من یک دخترم
» نفرت .......
» آرزوی بچگی.....
» تفاوت!!!!!!!

Design By : Pichak

--------------------------------------